سميرا ،اينو بدون كه هيچ وقت فراموشت نكردم و نمي كنم.توي اين 2.5 سال هم كه نديدمت علاقه ام به توكه كم نشده هيچ ، خيلي هم بيشتر شده .اگر برات مهم باشه اينو بدون كه خيلي شب ها بخاطر از دست دادنت اشك ريختم و با چشم هاي خيس خوابيدم . راستش خيلي وقت ها سعي كردم فراموشت كنم اما نتونستم . خيلي وقت ها سعي كردم خودمو مجبور كنم به فكر كردن به كسي ديگه يا مجبور كنم خودمو تا يه نفر ديگرو دوست داشته باشم اما هيچوقت نتونستم . فقط نتيجش اين بوده كه علاقه ام به تو بيشر بشه. شايد به من بخندي ، اما حتي اگر ناخودآگاه چشمم به چشم كس ديگه اي بيفته ، احساس خيانت به تو و چشمات مي كنم .احساس خيانت به سميرايي كه ديگه وجود خارجي براي من نداره .
خيلي وقت ها براي فرار از تنهايي - دلمو مجبور به فكر كردن به كس ديگه مي كنم اما ناخود آگاه دلم به مقايسه تو با اوناي ديگه مي شينه و هميشه برنده تو هستي.هيچ كس در رقابت با تو و عشق به تو پيروز نمي شه.
اينو بدن كه اولين و آخرين فاتح قلب من تو بودي و اولين و آخرين ساكن قلب من تويي.
من هيچوقت شاعر نبودم و هيچ وقت انشاء خوبي هم نداشتم ، اگر نتونستم منظورم بيان كنم ببخشيد ، اين ها حرفاي دلم بود با تو.تا بدوني كه بدونه تو چقدر تنهام ، تا بدوني چقدر دلم براي اون چشم هات براي اون آرامشت تنگ شده .![]()
نمي دونم الان كجايي و در چه شرايطي هستي اما هميشه از خداوند آرزوي خوشبختي تو رو داشتم .من كه در دادگاه عشق محكوم به تنهايي شدم براي هميشه اما اميدوارم كه تو خوشبخت باشي و بهترين زندگي رو داشته باشي .
اي كه دور از منو در قلب مني با خبر باش كه همه دنياي مني
یا حق !
يك روز جمعه ( جمعه شوم ) سعيد بالاخره پا پيش گذاشت تا اجازه يك ملاقات در دانشگاه را از سميرا بگيره :
- ببخشيد خانم ........ سلام. حال شما خوبه؟
- سلام بفرماييد ؟
-ببخشيد من مي خواستم پيرو همون مساله اي كه قبلا باهاتون صحبت كردم وقتتون بگيرم .
-( سميرا باز با برخوردي بد و سرد و لحني بدتر و سردتر ) آخه اين جا ؟
طوري برخورد كرد كه سعيد دوباره مثل دفعه قبل اصلا يادش رفت كه چي مي خواد بگه و اينكه قصدش مهيا كردن يك برخورد توي دانشگاه ، نه اينجا. خلاصه اون برخورد سميرا باعث شد سعيد در حالتي بين عصبانيت ، سردرگمي و اضطراب يه دفعه با خودش تصميم بگيره همه چيزو همين جا تمام كنه و از اين فكر آزاد بشه ...
- خوب هر جا شما بگيد .(سعيد اينو با صدايي مقطع و بريده بريده گفت. چون ديگه اصلا نمي تونست صحبت كنه .)
جوابي نيومد .
- خوب هرجا شما بگيد.
-بفرماييد.بگيد
- مي خواستم بدونم نظرتون چيه در اون موردي كه قبلا صحبت كرديم ؟( باز هم با صدايي مقطع و بريده بريده و اضطراب زياد )
-( سميرا با لحني محكم ، خشن و با قيافه اي حق به جانب ) جوابم هموني كه قبلا گفتم .شرمنده.ببخشيد .
و ازاون محل دور شد .
اين برخورد طوري بود كه سعيد حتي جواب سميرا رو هم نداد و ديگه هيچ چيزي نگفت و گذاشت سميرا بره .
توي راه برگشت بخونه با خودش مي گفت : سميرا خانم امروزو يادت باشه براي هميشه، بدون هرچي پيش بياد تقصير خودته . خودت همه چيرو خراب كردي ؟ ديگه تمام شد. بعد دوباره با خودش فكر كرد ، شايد اصلا باز هم اشتباه كرده و سميرا از اون نگاه هاش هيچ منظوره خاصي نداشته و علاقه اي در كار نبوده -.شايد سميرا دوست داره التماسش كنم تا جولوي دوستاش كلاس بذاره و دوست داره پاشنه در خونشون از جا در بيارم و........................... و هزاران فكر ديگر.
سعيد چند روز حسابي فكر كرد .نتيجه اي كه گرفت اين بود كه احتمالا سميرا انظار داره سعيد التماسش كنه و اونقدر بره و بيا تا جواب مثبت بده .اما سعيد قصد اين كارو نداشت .چون اصلا شرايطشو نداشت.
يادتون باشه سعيد از روز اول فقط به اين دليل پا پيش گذاشت چون فكر مي كرد اين خواست يك خواسته دو طرفست ، اين علاقه متقابله . حالا كه به علاقه سميرا شك كرده بود ديگه نمي تونست پا پيش بذاره. آخه يك تنه با چند تا جبهه بايد مي جنگيد .هنوز خدمت سربازي نرفته بود ، هنوز كار و درآمد نداشت ، حداقل 2-3 سال طول مي كشيد بتونه شرايط يك زنگي رو فراهم كنه.اين ها همه دلايلي بود كه خانواده سعيد ، و مطمئنا خانواده سميرا و حالا ديگه خود سميرا هم به درستي با اين ازدواج مخالفت كنند.و سعيد قبلا فقط به اميد عشق دو جانبه سميرا پا پيش گذاشت ولي حالا با اين شرايط ، خودشو قادر به جنگ يك تنه با اين همه مشكل نمي دونست و علي رغم عشق به سميرا تصميم به تسليم شدن گرفت .
و با وجودي كه روز هاي آخر سميرا يك بار خواست با نگاهش دوباره سعيد............... اما سعيد بخاطر دلايل بالا ، اين بار بود كه جواب نگاه هاي عاشقانه سميرا را نداد و به اون پشت كرد كه اي كاش
هرگز چنين كاري نكرده بود و يك بار ديگر با سميرا صحبت كرده بود .![]()
و قصه اين عشق با يك علامت سوال بزرگ ( ؟) بي سر انجام تمام شد. ![]()
![]()
یا حق !
از روز بعد از اون تماس سميرا از اين رو به اون رو شد.دليلشو سعيد نمي دونست ولي ديگه اصلا اون سميراي قبل نبود.ترم 4 به همون وضع سپري شد.
با آغاز ترم 5 سعيد به اين اميد كه گذشت زمان همه چيرو درست كنه به دانشگاه رفت.اما اوضاع بهتر كه نشده بود ،بدتر شد.و سميرا كوچكترين محلي به سعيد نمي گذاشت البته بهتره كه بگم با نهايت كم محلي با اون برخورد مي كرد. و اين وسط همچنان توجهات موشكافانه دوستاي سميرا بود كه روز به روز شديد تر مي شد و باعث شده بود سعيد حسابي كلافه بشه .دقايقي پيش از امتحان ميان ترم درس ......... بود كه سعيد با دوستاش در حال قدم زدن بود كه ناخودآگاه نگاهش افتاد به كلاسي كه 4 قلوها توي اون نشسته بودن و در حال مثلا درس خواندن بودن ، (ناگفته نمونه برخورد هاي سميرا باعث شده بود كه سعيد هم براي اينكه مثلا جلوي دوستاي سميرا غرورش نشكنه ، تظاهر به كم محلي سميرا كنه و نشون مي داد كه اونم ديگه توجهي به سميرا نداره و در واقع منتشو نمي كشه و در واقع ته دلش عشق به سميرا بود كه روز به روز بيشتر مي شد ) سعيد به دليلي كه گفته شد سريع سرشو برگردوند تا در ظاهر بازم نشون بوده توجهي به سميرا نداره و اين برخورد سعيد باعث شد كه 4 نفرشون با هم بزنن زير خنده با صداي بلند .... اين مساله سعيد داغون كرد.سعيد غرورشو له شده مي ديد ، جالبه بدونيد سعيد اون امتحانو جزء مينيمم هاي كلاس بود چون سر جلسه به همه چيز فكر مي كرد غير از امتحان.اين مساله گذشت و سعيد حال و روزش خيلي خراب بود تا چند هفته بعد سر يكي از كلاس ها سعيد زودتر وسايلش رو گذاشته بود و تا نيومدن استاد بيرون از كلاس بود.وقتي برگشت متوجه شد سميرا و دوستاش پشت سر اون نشستن.سميرا به مجردي كه فهميد پشت سر سعيد نشسته با صداي بلند به دوستاش گفت (طوري كه سعيد بشنوه) بچه ها بلند بشيد بريم جلوتر و اينجا نشينيم. اين برخورد سعيد را خراب تر از قبل كرد.مدام با خودش مي گفت مگر من چه كار خطايي كردم كه حتي از نشستن از پشت سرم فراريه. خلاصه اين چنين مواردي باعث شد كه سعيد تلخ ترين روزهاي زندگيش سپري كنه . و همين مسائل هم باعث شده بود به هيچ عنوان نتونه درس بخونه و كمترين نمره ها رو توي همين دو ترم 5 و 6 بگيره.
ترم 6 هم به همين عنوان رو به پايان بود. البته تقريبا برخورد هاي سعيد و سميرا براي همديگه عادي شده بود و هردو تظاهر به كم محلي ديگري مي كردند در حالي كه توي دل حداقل سعيد چيز ديگه اي بود .فصل امتحانات پايان ترم رسيد و سعيد به تنها چيزي كه فكر مي كرد عشق به سميرا بود و به هيچ عنوان نمي تونست درس بخونه .تا اينكه بعد از تمام شدن يكي از امتحان ها ، سوار بر اتوبوس (سرويس دانشگاه) در حال برگشت به خانه بودند.سعيد چون با يكي از دوستاش كارداشت يك لحظه به صندلي هاي عقب نگاه كرد تا با دوستش صحبت كنه كه ناگهان دو باره تلاقي دو نگاه ( بعد از بيش از 1 سال) 5 ثانيه اي شد و سعيد روش برگردوند.با خودش گفت نه بازم اشتباه نكن يك نگاه ساده بود ولي ناخود آگاه دوباره سرشو بر گردوند و اين بار تلاقي نگاه هاي عاشقانه براي مدتي طولاني و كاملا سعيد عشق رو در چشماي سميرا مي خوند. بعد از يكي ديگه از امتحان ها هم دوباره تكرار شد و در واقع همديگرو با اون نگاه هاي عاشقانه بدرقه تعطيلات تابستان كردند.
دوباره اميدواري زنده شد .سعيد هنوز هم نمي دونست دليل اين برخورد ها و اون برخورد ها چي بود ، اما چيزي كه الان براش مهم بود ، عشق متقابل از طرف سميرا بود كه حالا ديگه به اون شك نداشت .
تابستان با عشق و انتظار تموم شد و سال آخر دانشگاه از راه رسيد .
ترم 7 يكي از بهترين دوران بود.برخورد هاي خوب و عشقولانه ادامه داشت. اما سعيد بخاطر حوادثي كه پيش آمده بود جرات صحبت كردن با سميرا رو نداشت ، حتي در حد سلام و احوال پرسي . چون وحشت داشت دوباره همه چي به هم بريزه و پيش خودش فكر مي كرد كه سميرا به احتمال زياد از صحبت كردن خوشش نمياد. پس سعيد ترجيح مي داد تا اين ترم هم تمام بشه و توي تعطيلات بين دو ترم از طريق خانواده باز اقدام كنند. تعطيلات بين ترم فرا رسيد و خانواده سعيد با همان شماره تلفني كه از قبل داشتن با منزل خانواده ......... تماس گرفتند.اما چيزي كه سعيد فكرشو نمي كرد پيش امد. و اون ها از اون خانه رفته بودند.پس دوباره بايد خودش دست به كار مي شد.چون راه ديگه اي نداشت .با شروع دانشگاه در ترم آخر سعيد خيلي سعي كرد بره و با سميرا صحبت كنه اما هم ترس اتفاق 2 سال قبل و هم پيش نيومدن موقعيت مناسب باعث شد عيد نوروز هم فرا برسه و ارتباطي ايجاد نشه .(البته يك بار يك موقعيت خيلي خوب پيش اومد كه سعيد يه لحظه ترديد كرد به رفتن و صحبت كردن و اون موقعيت از دست رفت و هيچ وقت سعيد خودش به خاطر اون نمي بخشه ، شايد اگر اون موقع صحبت كرده بود حالا وبلاگ عشق نافرجام نوشته نمي شد .)
بعد از عيد و هفته هاي آخر داشت فرا مي رسيدو سعيد متوجه شده بود كه برخورد سميرا داره تغيير مي كنه.شايد چون سميرا هم انتظار داشت سعيد زودتر باهاش صحبت كنه و پيشنهادشو تكرار كنه.اونقدر سعيد اهمال كرد كه كاملا مشخص بود سميرا كم كم از سعيد نا اميد شده.تا اينكه يك رو سميرا برخوردش كاملا بد شد و باز هم به روز هاي جدايي نزديك شد.سعيد دليل اين تغيير رفتار رو در تاخير خودش ميدونست. تا اينكه بالاخره تصميم گرفت چون موقعيت مناسبي پيش نمياد توي دانشگاه براي صحبت مثل دفعه قبل يه جا بيرون از دانشگاه با سميرا صحبت كنه و از اون بخواد تا يك وقت و محل مناسبي توي دانشگاه تعيين كنه تا اونجا باهم صحبت كنند.
یا حق !
صبح اونروز ، سعيد در رفتن به دانشگاه مردد بود .شايد هم از عكس العمل بد سميرا بعد از جريان ديروز وحشت داشت و يك دليل ديگه اين بود كه هنوز نمي دونست كه سميرا با اين موضوع چه جور برخورد مي كنه و آيا اين قضيه را پيش بقيه بازگو مي كرد يا نه !؟ بالاخره تصميم به رفتن گرفت .اونروز خود سعيد هم نمي دونست چرا ، اما اصلا دلش نمي خواست با سميرا روبرو بشه .و در نهايت هم اون هفته ديگه سميرا رو نديد ، چون طوري رفت و آمد كرد كه برخوردي با سميرا نداشته باشه.اما متوجه نگاه هاي اين بار متفاوت با قبل يكي از دوستاي سميرا شد و مطمئن شد كه سميرا حداقل اين قضيه رو به 3 تا دوستاي صميميش گفته .اين باعث شد كه هم نگراني سعيد اضافه بشه (چون دلش نمي خواست كسه ديگه اي از اون جريان با خبر بشه ،طوري كه خودش هم اون قضيه رو با هيچ كدوم از دوستاش مطرح نكرد و جالبه بدونيد حتي تا همين الان هم كسي از اين قضيه خبر نداره.فقط يكي از دوستاش كه اون هم ترم اخر دانشگاه از قضيه با خبر شد و در ضمن در جريان جزئيات كار نبود و فقط اطلاعات مختصري داشت. خودتون قضاوت كنيد كه يك نفر مشكل و فكر به اين بزرگي توي دلش داشته باشه و نتونه هم با دوستاش دردو دل كنه چه فشاري به اون مياد .ولي سعيد ترجيح مي داد اين فشار تحمل كنه و كسه ديگه اي از قضيه خبر پيدا نكنه.در اين مورد و نوع برخورد دوستاي سميرا از اون به بعد با سعيد بيشتر خواهم گفت .....) .
هفته بعد كلاس ها شروع شد و سعيد تا اين روز مدام در تشويش و اظطراب بود كه برخورد سميرا بعد از اون شب چه جور خواهد بود .سعيد در حال صحبت و قدم زدن با دوستش بود ، يه مرتبه ناخواسته در ورودي كلاس 114 دوباره تلاقي دو نگاه
............. نگاه سميرا مثل قبل بود ... . اين برخورد سعيد رو اميدوار كرد . اما اين برخورد، آخرين نگاه عاشقانه تا 1 سال بعد بود .چون از اون به بعد سعيد روبرو بود با كم محلي و بي محلي سميرا و نگاههاي موشكافانه 3 تا دوستاي سميرا كه يك لحظه چشم از سعيد بر نمي داشتند و سعيد مدام شاهد پچ پچ هايي در مورد خودش از طرف 4 قلوها بود.{خودتون قضاوت كنيد دو سال و نيم تمام سعيد تمام وقت زير ذره بين نگاه هاي اون 3 نفر بود. بيچاره سعيد چي كشيد تو اين مدت......) اما شايد همين برخورد دوستاي سميرا باعث شده بود كه سعيد بيشتر و بيشتر مخالف گفتن اين قضيه به دوستاي خودش بشه.چون دوست نداشت همين برخورد از جانب دوستاي سعيد در مورد سميرا بشه و سميرا هم اذيت بشه . اما جالبه بدونيد سعيد احساس مي كرد كه يكي از دلايل برخورد سرد سميرا تو اين مدت اين بود كه سميرا فكر مي كرد سعيد اين قضيه رو به دوستاش گفته و سميرا نمي خواست خودشو جولوي دوستاي سعيد .......... .
خلاصه يكي دو هفته اي از برخورد هاي سرد سميرا مي گذشت.طوري كه سعيد شك كرده بود كه اين برخورد سرد سميرا شايد به اين دليل هست كه اون شب بد صحبت كرده و سوء تفاهمي براي سميرا ايجاد شده باشه . از طرفي اصلا هم درست نمي دونست دوباره خودش با سميرا صحبت كنه ،چون احتمال مي داد دوباره همون اتفاق بيوفته .بالاخره خانواده سعيد با تلاش زياد و در عين حال احتياط زياد براي جلوگيري از با خبر شدن كسي از اين قضيه تونستند شماره تلفن منزل سميرا را پيدا كنند .اما نظرشون بر اين بود كه اين تماس اگر براي بار اول حضوري باشه خيلي بهتر از تلفني است .اما اول بايد مطمئن مي شدند كه شماره درسته .
- سلام منزل آقاي ............
- سلام . بله بفرماييد .
- ببخشيد سميرا خانم هستند ؟
- بفرماييد ؟
- خودتون هستيد ؟
- ..............{سكوت }
{و اين جا يك دفعه تلفن قطع شد} . اين تماس خانواده سعيد با منزل سميرا بود .و مطمئن شدند كه شماره درسته و حالا بايد دنبال آدرس اين شماره مي گشتند (اما ناگفته نماند كه يكي از اشتباهات بزرگ اينجا شكل گرفت كه بعد از قطع شدن تلفن مجددا تماس نگرفتند . چون بعدا" سعيد متوجه شد اين تماس باعث شك و سوء تفاهمي از سوي سميرا در مورد سعيد شده). يك هفته اي تلاش اون ها ادامه داشت و نتونستند نشاني اون شماره رو پيدا كنند و در نهايت تصميم گرفتند خانواده سعيد با خانواده سميرا تلفني صحبت كند .
- سلام . منزل آقاي ..............
- سلام بله بفرماييد . (صداي خود سميرا بود .دفعه قبل هم از شانس بد سعيد خودش بود . كه اين بار با كمي تاملي كه كرد معلوم بود صدا را شناخت كه همان صداي هفته قبل است. )
-شما سميرا خانوم هستيد ؟
- بله . خودم هستم . شما ؟
- من مادر يكي از هم دوره اي هاتون هستم كه چند هفته قبل باهاتون صحبت كرد .
- شماره ما رو از كجا آورديد؟
- مي خواستم .....(قطع صحبت از طرف سميرا )
-شماره ما رو كي به شما داد ؟
- از شخص مطمئني گرفتيم ، خيالتون راحت باشه ، من مي خوا ......(قطع صحبت از طرف سميرا )
- شماره ما رو از كجا آورديد ؟
در اين لحظه يك مرتبه مادر سميرا گوشي را گرفت و از اين به بعد ايشان صحبت كردند .
- شما ؟
- ....................؟
- شماره ما رو از كجا آورديد ؟
- خيالتون راحت ......................
- درسته اما سميرا چون دخترهست ، خيلي حساستره ...
- درسه ولي ....
- {در اين لحظه معلوم بود كه سميرا اين مطلبو به مادرش داره در گوشي مي گه } از خانم ...... گرفتيد ؟
سعيد كه داشت اين صحبت ها رو گوش مي داد از اين صحبت خيلي ناراحت شد ، چون سميرا فكر كرده بود كه سعيد اينقدر نادونه كه شماره اون رو از يكي از همكلاسي هاشون بگيره اونم خانم ....... كه اصلا قابل اطمينان نبود .خوب اگر سعيد مي خواست از هم دوره اي هاشون بگيره ، اينقدر ها عاقل بود كه حد اقل از دوستاي نزديك سميرا بگيره نه يك آدم غريبه و غير قابل اعتماد ....
خلاصه بالاخرا بعد از اين كه مادر و دختر دست از اين جمله كه شماره ما رو از ....... برداشتند ، مادر سعيد تونست خيلي كوتاه موضوع را مطرح كنه كه سعيد چنين قصدي داره و دوست داره كه شما هم در موردش تحقيق كنيد و پرس و جو كنيد تا بعدا سر موقعيت مناسب ....... . كه البته جواب مادر سميرا هم همانطور كه قابل پيش بيني بود - فعلا قصد ادامه تحصيل دارند ،..... -بود .
اين برخورد بد و سرد سميرا توي اين تماس هم چندان دلخواه سعيد نبود .باز هم انتظار جواب مثبت نداشت ولي انتظار چنين برخوردي هم نداشت .ولي باز هم ته دل كمي حق مي داد به سميرا ...... .
اما روزگار بد عشق و عاشقي از همون هفته آغاز شد .برخورد هاي سرد سميرا ، فراري بودن سميرا از روبرو شدن با سعيد ( كه البته سعيد هيچ وقت دليل اين برخورد ها رو نفهميد كه به دليل سوء تفاهمي بود كه نسبت به سعيد پيدا كرده بود ، يا حجب و حيا يا خيال خام برخوردهاي دوست هاي سعيد با سميرا توي ذهن سميرا ،يا اصلا طبق عادت خانوم ها به قول معرف كلاس گذاشتن ،يا ................... . از همه اين نتيجه گيري ها بدتر اين بود كه سعيد با خودش مي گفت : نكنه اصلا از اول در مورد نظر سميرا اشتباه كرده ، پس تكليف اون نگاه ها چي ميشه ،...... اين نتيجه گيري آخر سعيد رو داغون كرده بود .رقيب را هم فراموش نكنيد كه باز هم علي رغم اينكه سعيد مطمئن بود از نظر كاملا سرد سميرا با اون اما باز هم برخورد هاي اون رقيب سعيد رو به شدت آزار مي داد . ) و نگاه هاي موشكافانه و تمامي ناپذير 3 تا دوستاي سمیرا كه يك لحظه چشم از سعيد بر نمي داشتند ، همه و همه باعث شده بود تلخ ترين روزهاي زندگي سعيد رو شكل بدهند . اما اين وسط عشق به سميرا بود كه لحظه به لحظه بيشتر و بيشتر مي شد
....
یا حق !
- سعيد : ببخشيد خانم .......... مي تونم چند لحظه وقتتونو بگيرم
.(سميرا متوجه نشد ، اما يكي از دوستاش سميرا رو متوجه سعيد كرد .)
سميرا با چهره اي يك كم شاد يك كم متعجب جلو آمد.شايد به هيچ عنوان فكر نمي كرد كه سعيد براي بار اولي كه مي خواد باهاش صحبت كنه ، صحبتش راجع به خواستگاري و .... باشه اونم بی مقدمه و بی زمینه سازی .
- سميرا : بفرماييد .
سعيد شروع كرد به صحبت .اما علي رغم متني كه آماده كرده بود براي صحبت و به نظر خودش با اون متن مي تونست نظرشو و حرفشو بطور كامل بيان كنه ، ومثل فيلم ها دچار لكنت زبان شد
،و به كل اون متني رو كه بارها و بارها با خودش مرور كرده بود را فراموش كرد.متني كه شايد 5 دقيقه اي گفتنش طول مي كشيد .خلاصه منظور خودشو از اون ارتباط خيلي خلاصه و به نظر خودش خيلي بد مطرح كرد.در حين صحبت هم بخاطر شرم و حيايي
كه داشت سرش كاملا به زير بود و نگاه به سميرا نمي انداخت .
- سميرا : شرمنده .الان قصدشو ندارم .
سعيد تا سرشو بلند كرد كه صحبتشو ادامه بده ، متوجه شد سميرا حتي چند متري از اون دور شده .
-سعيد : منظورم فقط صحبت هاي اوليه هست....
سميرا (در حال دور شدن) : شرمنده.
شرمنده.... كلمه اي كه تا آخر عمرم ازش نفرت خواهم داشت .
اون شب هم يكي ديگه از شب هاي بي خوابي سعيد بخاطر عشق به سميرا بود .سعيد - با وجودي كه اصلا انتظار جواب مثبتي از طرف سميرا براي بار اول مطرح كردن پيشنهاد نداشت و اصلا هم خودش قصد نداشت به اين زودي كار به مرحله خواستگاري رسمي برسه و در واقع قصدش فقط اين بود كه اين موضوع را با سميرا در ميون بذاره تا سميرا متوجه خواسته سعيد بشه و حداقل بتونه تا فرصتي كه تا ترم آخر دانشگاه هست، سعيد خوب بشناسه و زير نظر بگيره تا بتونه با اطمينان در موردش تصميم بگيره و اقدامات نهايي را براي اواخر تحصيل در دانشگاه بذاره- اما در عين حال انتظار چنين برخورد سردي هم از طرف سميرا نداشت
.
یا حق !
اما علاوه بر اون احساس ، يه اضطراب و ترس هم با سعيد بود .نگراني از اينكه، نكنه عشقشو از دست بده .شايد به اين دليل كه وجود يك رقيب وهم كم و بيش احساس مي كرد .جالب بود كه با اين كه مطمئن بود سميرا هيچ توجهي به رقيب نداره و دل سميرا با خودشه ، اما باز هم دلهره داشت .مدام با خودش مي گفت كه بايد زودتر دست بكار بشه كه يك موقع دير نشه و ......................
خيلي در اين مورد فكر كرد .اولين قدم رو مطرح كردن اين ماجرا با خانواده خودش انتخاب كرد. چون همانطور كه گفتم سعيد عاشق خانواده خودش بود . سعيد اين ماجرا رو با دلهره براي خانواده مطرح كرد .خانواده استقبال گرمي نكردند.طبيعي هم بود .سعيد تازه 21 سالش بود ،هنوز ۲سال از دانشگاه مانده بود و خدمت سربازي ..... و تكليف شغل و درآمد چي بود .مسائلي كه علاوه بر خانواده براي خود سعيد هم مهم بود ، اما چون اين عشق يك عشق دو جانبه بود ميشد با اون مسائل كنار اومد حتي از جانب سميرا و خانوادش ... .
بعد از مشورت با خانواده ، بنا بر عقيده سعيد و با توجه به شناختي كه از خودش و سميرا داشت ،ترجيح مي داد كه اين مساله رو خودش شخصا با سميرا درميون نذاره .ولي با وجود تلاش خود و خانوادش هيچ راه تماسي با خانواده سميرا براشون فراهم نشد . شايد يك دليلش اين بود كه خيلي براي سعيد مهم بود كه اين مساله جايي درز پيدا نكنه .بخاطر همين دست و بالشون خيلي بسته بود و نمي تونستند كسي رو واسطه كنند يا از كسي (دوستاي سميرا ، ....) كمكي بگيرند.خلاصه ناچارا" تصميم بر اين شد كه سعيد شخصا با سميرا در ميان بذاره .
اما مشكلات زيادي اين وسط بود : نه سعيد پسري بود كه راحت بتونه با يك دختر خانم صحبت كنه اونم در چنين موردي و نه سميرا رو دختري مي ديد كه راحت بايسته و با يه پسر صحبت كنه .(چون هردو يه كم محجوب و ...............بودند).يك مشكل ديگه اين بود كه اين مساله بايد جايي و طوري مطرح مي شد كه به گوش كسي نرسه بخصوص به اين دليل كه هيچ كدومشون سابقه صحبت كردن با يك دختر و پسر ديگرو نداشتن و اين مي تونست باعث شك و صحبت هايي در مورد اون ها بشه و اين چيزي بود كه سعيد از اون فراري بود .يك مشكل ديگه 3 تا دوستاي سميرا بودند كه همانطور كه گفتم يك لحظه از اون جدا نمي شدند و سعيد دوست نداشت حتي اون ها هم چيزي از اين قضيه بدونند .مجموعه اين عوامل باعث شد كه دو سه هفته اي بگذره و سعيد نتونه يك موقعيت مناسب براي صحبت پيدا كنه .تا اينكه يك شب بعد از تمام شدن كلاس و بعد از پياده شدن از سرويس دانشگاه مهيا شد .و سعيد با وجود اينكه مي دونست شايد صحبت كردن خارج از محيط دانشگاه چندان مناسب نيست و از طرفي دوستاي سميرا هم كه طبق معمول با اون بودند اما با اين وجود تصميم برصحبت گرفت :
یا حق !
ترم 4 آغاز شد .
روزهاي آغازين ترم بود .چهارشنبه توي راهرو دانشگاه ، زمان استراحت بين دو كلاس .......... . تلاقي دو نگاه به هم . اما اين بار براي مدت طولاني شايد
20 ثانيه نگاه هاي عاشقانه .احساس عجيبي در درون سعيد ( احساسي ناشي از شادي يا عشق يا .............). اون دختر همون دختري بود كه سعيد با تمام وجودش او رو تحسين مي كرد .شايد چون خصوصياتش به ايده آل هاي سعيد خيلي نزديك بود .سعيد توي خواب هم نمي ديد كه فرد ايده آلش روبه اين راحتي پيدا كنه و جالب تر اينكه به نظر مي رسيد سعيد هم تا حدي جايي در دل اون خانم باز كرده يا مي تونه باز كنه .اون شب اولين شب از شب هايي بود كه سعيد تا صبح به سميرا و آنچه گذشته بود فكر كرد و چشم به هم نگذاشت .بالاخره صبح به اين نتيجه رسيد كه اون نگاه يك نگاه معمولي بوده و اين علاقه دو جانبه نيست و اين توهمي از سوي سعيد بوده .اما فرداي اونروز باز تكرار نگاه هاي به هم دوخته شده
....... سعيد از خوشحالي داشت بال در مي آوورد .
- يعني ميشه اين عشق دو طرفه باشه ، آيا واقعا من يه جاي كوچولو هم كه شده تو دل سميرا دارم؟! خدايا يعني ميشه دختري كه تمام ايده آل هاي توي ذهن منو داره ، همون احساسي كه من به اون دارمو ، نسبت به من داشته باشه
؟!
هر روز كه مي گذشت سعيد با دقت بيشتر در رفتار و شخصيت سميرا، بيشترو بيشتر به انتخاب خودش به عشقش مي باليد . سميرا دختري بود با داشتن خيلي از خصوصياتي كه سعيد هميشه آرزو داشت كه همسفر آينده زندگيش داشته باشه .
سعيد تحولي عجيب را در خودش و رفتارش احساس مي كرد .حالا ديگه يك هدف بزرگ رو توي زندگيش داشت ، يك اميد بزرگ ، يك عشق ساده و پاك و خالصانه كه سعيد رو از اين رو به اون رو كرده بود.
یا حق !
ترم 3 آغاز شد .
بعد از گذشت چند هفته سعيد متوجه چند تا از خانم هاي شد كه بيشتر درس هاي اون ترم رو با اونا همكلاس بود . 4 نفري كه مثل 4قلوها تمام مدت با هم بودن و هيچ وقت از هم جدا نمي شدند .4قلويي كه هم درس خوان بودند و هم خصوصيات اخلاقي و شخصيتي اون ها باعث شد كه سعيد ناخود آگاه به اونا و رفتارشون توجه كنه .به خصوص يكي از اون ها كه از بقيه آروم تر و محجوب تر بود .خلاصه سعيد توي ذهنش اون 4 نفر به خصوص ..... رو تحسين مي كرد.ولي فقط در همين حد.چون اگر خاطرتون باشه گفتم كه سعيد طبق برنامه زندگيش الان وقت علاقه ، عشق ، ..... نبود.و اصلا به خودش اجازه نمي داد كه به اين مسائل فكر كنه .
یا حق !
سعيد در امتحانات ورودي دانشگاه قبول شد و وارد دانشگاه شد . توي دانشگاه هم مثل قبل سرش به كا رخودش بود و توجهي به دورو برش نداشت .ترم اول به خوبي و خوشي گذشت و كم كم به جو دانشگاه آشنا شد .ترم دوم آغاز شد . يكي دو بار از دوستانش تعريف يكي از دختر خانم هاي هم دوره ايش رو شنيد كه بقول دوستاش دختر خيلي نجيب ، پاك ، ...... . اما چندان اهميت نمي داد. تااينكه يك بار يكي از دوستانش،اون خانم رو به سعيد نشان داد. يك نگاه كوتاه يك لحظه اي.... البته فقط از روي كنجكاوي . اين ماجرا تمام شد . ترم 2 هم تمام شد . روز آخر كلاس ها ،همراه چند تا از دوستاش به ترمينال رفت تا سوار اتوبوس بشه و به شهرش برگرده تا خودشو واسه امتحان ها آماده كنه . وقتي سوار اتوبوس شد متوجه شد كه چند تا از خانم هاي هم دوره اي هم، همسفر اون ها هستند .توي اتوبوس نشسته بود كه يكي از خانم ها ، داخل اتوبوس شد و اولين تلاقي نگاه با سميرا
...... كه البته سال هاي بعد متوجه شد كه اون دختر همون سميراي عزيزشه .
یا حق !
يكي بود يكي نبود !
پسري بود ساده دل كه هميشه سرش به كار خودش بود . پسري كه به عشق و احساس اهميت زيادي مي داد. پسري كه هميشه سعي مي كرد ساده باشه چه در ظاهر و چه در باطن . پسري كه عاشق خانوادش بود و خانوادش را با دنيا عوض نمي كرد.پسري كه هر چيزي كه به اون آرامش مي داد رو دوست داشت .
اسم اين پسر سعيد بود . سعيد قصه ما هميشه توي زندگيش سعي كرده هيچكس رو از خودش نرنجونه . هرچند كه اين خصوصيت باعث شده بود خيلي جاها ضرر كنه اما بازهم ترجيح مي داد اين جور باشه. يكي ديگه از خصوصيات سعيد اينه كه هميشه سعي كرده واسه زندگيش يك برنامه داشته باشه و با اون برنامه به زندگيش نظم و هدف بده .سعيد دوست صميمي توي زندگيش خيلي كم داره . شايد بشه گفت اون دوستي كه خودش دلش مي خواد با خصوصياتي كه از دوست توي ذهنش داره هيچوقت پيدا نكرده .شايد اين مساله باعث شده كه يكي از آرمان هاي زندگيش اين باشه كه ، كسي كه قرار همسفر آينده زندگيش باشه اول بتونه يك دوست واقعي براش باشه بعد يه همسر . شايد شما حدس زده باشيد كه اين آرمان باعث بشه كه اون دوست داشته باشه با عشق زندگيشو شروع كنه ( بقول معروف اول عاشق بشه بعد ...............)
البته سعيد طبق برنامه اي كه براي زندگي خودش مشخص كرده بود : اول دانشگاه ، دوم خدمت ، بعد شغل و در نهايت عشق و تشكيل خانواده رو براي خودش در نظر گرفته بود . اما يك اشتباه بزرگ در برنامش داشت . و اين بود كه در نظر نگرفته بود كه عاشق شدن برنامه و زمان نمي شناسه !!
اين مطلب مقدمه اي بود كه فكر مي كزدم بهتره كه بدونيد ، تا بتونيد سعيد رو بهتر بشناسيد .
یا حق !
در این وبلاگ من سمیرا را مخاطب قرار می دم .
چون این حرف های دل منه ُ اونا رو با زبون عامیانه می نویسم چون به نظرم بیشتر به دل بشینه .
تقدیم به سمیرای عزیزم![]()
یا حق !